تبليغاتX
به سوی فردا
 
فصلی برای آغاز
 

 

 

 

همیشه ی ایام اندیشه خواستگاه رشد و ترقی افراد و جامعه ی بشری بوده و هست . اما می توان بنای این اندیشه را  بر شک نهاد یا بر امور بدیهی ای به نام حقیقت.

البته لازمه ی رسیدن به حقیقت نگاه شکاکانه به هر چیزی است تا ذهن از معلول به علت دسترسی یابد و ابزار این کار عقل یا شناخت عقلی است.

در جواب به این سوال که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر؟ و آیا به فرض وجود ؛ دست یافتنی است یا نه؟ باید  حقیقت را به دو قسم تقسیم نمود. یک قسم آن حقیقت نسبی است که به خاطر نسبی بودن آن گذاشتن عنوان حقیقت بر آن چندان درست نیست اما از آنجا که حقیقت نسبی محصول زمان خود است و به تدریج و به سبب تکامل بشر کامل و کامل تر می شود ؛ در همان محدوده ی زمانی نام حقیقت برآن می نهند و اساسا علت رشد و متکامل شدن جامعه به خاطر همین نسبی بودن دانش بشری بوده زیرا اگر از آغاز به هر چیزی که دست می یافتند  آن عین حقیقت بود دیگر جا برای رشد و کمال باقی نمی ماند  و به قول علامه طباطبایی"فاتحه ی آفرینش را باید می خواند." چون در آن صورت آفرینش و رشد و کمالی در کار نبود.

 واما در مقابل این شناخت نسبی که با عقل بشر به دست می آید شناخت کامل و بدون خدشه ای وجود دارد که رنگ زمان بر خود نمی گیرد و به اصطلاح جزو بدیهیات است که همان شناخت حقیقی است.

عقل در مسیر شناخت خود استدلال می کند و سعی در مجاب کردن خود دارد همان گونه که در این مسیر به شناخت نسبی دست پیدا می کند به بدیهیاتی هم دست می یابد که به نظر قابل توجیه نیست اما قابل پذیرش است یکی از همین امور شناخت خداوند است. عقل با نظاره ی جهان آفرینش و عالم خلقت پی به وجود علت و خالقی می برد اما در راه شناخت خدا عاجز است .

ولی باید توجه داشت که لازمه ی درک خداوند باری تعالی شناخت عقلی وجود اوست که تا تحقق نیابد ایمان به ذات او میسر نیست. یعنی انسان ابتدا باید با عقل خود دریابد که خدایی هست. جالب است بدانید کلمه ی الله از الا له یعنی جز برای او نیست گرفته شده است یعنی مالک حقیقی اوست و جز او خدایی نیست . و این تعبیر ناشی از وجود یک خالق بی همتا است.

استفاده از این ابزار یعنی عقل برای درک صفات خدا و لازمه ی ایمان به خداوند سبحانه تعالی است اما این ابزار برای معرفت حقیقی کافی نیست و به قول معروف در این مرحله است که باید گفت:

پای استدلالیون چوبین بود........پای چوبین سخت بی تمکین بود

و وقتی آدمی به این مرحله از فهم رسید و اعتقاد پیدا کرد که خدایی هست و شهادت داد که لااله الا الله ( جر او خدایی نیست) از این به بعد  باید چراغ وحی را راهنمای شناخت خود و قرب الی الله کند و از این پس مرکبی دیگر باید و آن قلب است چون آفرینش خداوند بر مبنای عشق بود و عشق با مبانی عقلی قابل توجیه نیست بلکه وسعت بیکرانه ای می خواهد به نام دل.

 و بدون شک عشق در مرحله ی بالاتری از عقل قرار د ارد زیرا هرجا عشق از در داخل شود عقل از پنجره بیرون می رود.

اگر بر مبنای عقل بخواهیم به علل آفرینش نظر افکنیم به هیچ نتیجه ای نخواهیم رسید زیرا خدا بی نیاز مطلق است مگر اینکه بگوئیم خدا همه چیز را برای سرگرمی آفریده که در قرآن می خوانیم " ما زمین وآسمان و هر آنچه که بین آن است را بازیچه نیآ فریدیم". و عقلا هم محال است که کسی که دارای درک و تمییز است کاری را عبث و بیهوده انجام دهد. همین طور که شاهد هستید در یک دور باطل می افتیم زیرا عقل قادر به شناخت کامل نیست.

اما وقتی بر مبنای دل و بر معیار عشق می سنجیم(و قطعا فلسفه ی آفرینش همین عنصر یعنی عشق است) سوال های به ظاهر بی جواب ما , لباس شناخت می پوشند و پرده ی جهل از میان برداشته می شود. این حدیث قدسی گویای  حقیقتی به نام عشق است عشق خالق بر مخلوق:" اگر بندگان من بدانند که من چقدر مشتاقم که آنها به سوی من برگردند هر آئینه از شوق جان می دهند".

ولی چون انسان ها نمی دانند و کمتر از فکر معاش به در می آیند و کم انسان هایی هستند که از خود بپرسند « از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود» به همین خاطر به جوابی نمی رسند اما وقتی در پی حقیقت باشند بی گمان در می یابند که« ما ز دریائیم و دریا می رویم....ما ز بالائیم وبالا می رویم».

اما رسیدن به شناخت حقیقی لازمه اش ترک خلق کردن و گوشه ی عزلت گزیدن نیست چون معنی عرفان اصلا این نیست عرفان یعنی شناخت و این شناخت در میان مردم بودن و در عین حال از یاد خدا غافل نشدن است.

من به این معتقدم که هر شخصی برای هدفی آفریده شده است  پس باید ابتدا استعداد خودرا بیابد و بعد آن را در اجتماع و در خدمت خلق و برای رضای خداوند به کار گیرد و به تعبیر ملااحمد نراقی :" این جسم مرکبی است در اختیار روح تا با آن به این دنیای مادی بیاید و در این بازار برای خود مطاعی بخرد و برگردد". زیرا النیا مزرعه الآخره.

و اصلا قرار دادن ضمانت اجراهایی مثل بهشت و جهنم که در واقع در این جهان مادی  ضمانت اجرای معنوی محسوب می شوند برای نظم دادن به امور اجتماع و مردم است چرا که می بینیم هر کجا که خداوند از چیزی نهی می فرمایند همان امر موجب مفسده ای در فرد و جامعه می شود و هرکجا به چیزی امر می فرمایند بدون شک خیری برای فرد و جامعه است . پس عناصر معنوی برای کمال جامعه است. با این وجود , کناره گیری از جامعه شرط طریق نیست بلکه در بین مردم بودن و قدم در راه اجرای قوانین الهی در میان مردم برد اشتن لازمه ی وجودی آن است.

کنج عزلت برگزیدن به عنوان شناخت اشتباه محض است (البته برای شناخت خلوت کردن لازم است نه به عنوان شناخت)   چون خداوند ما را اجتماعی خلق کرد و ما به ناچار باید بپذیریم که ذاتا مدنی بالطبع هستیم و به قول معروف:" ما چو سی مرغیم سیمرغیم". اما باید مراقب باشیم که دل بسته ی دنیا نشویم و این مقامی بسیار بزرگ و ایمانی راسخ می خواهد که در میان خلق باشی و یک لحظه هم از خدا غافل نشوی و امام خمینی این مرد خدا به تعبیری دیگر می فرمود: " عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نکنید".

همه ی مطالبی که بیان شد  در صورتی است که ما به خدا ایمان بیاوریم و راه او را حقیقت بدانیم و از او بخواهیم که ما را هدایت کند " اهدنا الصراط المستقیم" . اما در صورتی که خداوند را حقیقت ندانیم و به وجود خالقی که با چشم ظاهر قابل رویت نیست ؛ همه جا هست و در عین حال هیچ جا نیست ایمان نداشته باشیم و آن را وهم و ساخته و پرداخته ی ذهن آدمی بدانیم چه؟؟

جواب این سوال بسیار واضح است . اگر بر فرض پشت به فطرت خدا جوی خود کنیم و خدا را حقیقت ندانیم و به تعبیری نهیلیسم باشیم یعنی به این اعتقاد داشته باشیم که ما به دنیا آمدیم تا چند صباحی زندگی کنیم و بعد می میریم و هیچ دنیایی غیر از این نیست و حساب و کتابی در کار نیست ؛ جدای از اینکه با معیار عقلی هم قابل توجیه نیست چون نمی توان تصور کرد همه چیز برای هیچ است و هیچ همه چیز است ؛ بدیهی ترین نتیجه ی آن رشد خودگرایی یا همان « حب ذات» به شک افراطی در انسان است که مسلما وقتی هر کس هر چیز را  برای خودش بخواهد و مقصد و مقصود را همین دنیا در نظر بگیرد  برادری و برابری از بین  می رود و اختلافات شروع به رشد  خواهد کرد و جنگ ها و تنش ها به وجود می آید و در یک کلام سنگ روی سنگ بند نخواهد شد .

همان طور که می دانید وبه نظر میرسد خود شما هم به آن معتقدید  بعضی ها  منشاء همه ی اعمال افراد را « حب ذات» یعنی علاقه به خود تعبیر می کنند من هم با این اصطلاح و تعبیر موافقم اما تا جایی که پای خداوند به میا ن نیاید زیرا وقتی پای خدا به میان کشیده می شود معادلات تغییر می کند. کسی که به مقام خدا و وجود او ایمان آورد وقتی عملی را انجام می دهد به نیت قربه الی الله و یا خشنودی خداوند در انجام این عمل از طرف مقابل خود حقی برای خود مطالبه نمی کند و نمونه ی بارز این امر انبیای الهی هستند که در مقابل تعلیمات خود می گفتند : « ما از شما اجر و مزدی نمی خواهیم »

اگر به کاری که برای خدا می کنیم با معیار « حب ذات» بنگریم این عمل عنوانی جز تجارت با خدا ندارد و این همان عبادت تجار است در صورتی که عبادت احرار فقط و فقط برای ذات باری تعالی و برای قرب و خشنودی اوست همان طور که شاهد هستید این امر خود به خود باعث رشد دیگر خواهی یا دیگر گرایی و به طبع آن رشد  اصل انسانیت در جامعه می گردد.

 پس می بینیم که تاثیر اعتقاد داشتن به خدا موجب دوام وبقای جامعه است پس اجتماع در واقع اصل است و کناره گیری از آن و به تعبیری تجرد به هیچ وجه توصیه نشده است. و لازم است این را هم بر مطالب بیافزایم که وقتی شما می بینید متصوفه از دنیا دوری می جستند این عمل محصول زمان آنها بود چون آن زمان مقارن با حمله ی مغول به ایران بود و به طور کامل وحشی گری و خودگرایی در جامعه متبلور بود برای همین متصوفه برای نفی حکومت موجود و همچنین دوری از این شرایط اسف بار راهی خانقاه ها شدند و گوشه نشینی اختیار کردند.

 و اصلا این را بدانید  وقتی خدا را شناختید و فهمیدید که برای چه چیزی خلق شدید و توانایی خود را در جهت خیر عام و رضای خدا به کار گرفتید هر لحظه و هر ثانیه از زندگیتان عبادت خداوند است.

امید است که دائم العبادت گردیم.آمین

 

                                                                                      و من الله التوفیق

                                                                               

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط محمد  | 

سلام دوستان عزیزم . از اینکه کمی دیر به موضوع قبل می پردازم به این خاطر بود که قصد جمع اوری نظرات شما عزیزان را داشتم صمیمانه متشکرم که برای رسیدن به هدف یاریم کردید.

و اما اصل مطلب:

با این سوال شروع می کنم: آزادی چیست؟(البته مقصود من از این عبارت نقش اون در زندگی اجتماعی بود و به طبع همون طور که می دونیم با در نظر گرفتن این ملاک آزادی مفهوم خاصی پیدا می کنه و مسلما تا جایی محترمه که به حقوق  دیگران لطمه نزنه)

برای اینکه به معیار مشخصی برای توضیح اون برسیم  همون طور که دوستان اشاره کردند ابتدا باید صرف آزادی رو بدونیم * به طور کلی آزادی یعنی رهایی از هر قید و بند* اما این تعریف جامعی نیست زیرا  آزادی یک امر نسبی است و در شرایط و موقعیت های گوناگون برداشت های متفاوتی می شه از اون داشت . چرا که تا قید و بندی وجود نداشته باشه آزادی معنایی نداره . پس بهتر دیدم که این معیار رو در جامعه دنبال کنم.

همون طور که می دونیم انسان ها فطرتا اجتماعی هستند و همین اجبار به زندگی اجتماعی  و نیاز به تعامل با دیگران ناخود آگاه قواعد و مقرراتی را بین انسان ها به وجود می آورد که در شکل کامل آن عنوان قانون پیدا می کنه. اگه دقت کنیم خواهیم دید که عدم وجود آزادی بیشتر ازاینکه  ناشی از قوانین طبیعی باشد  محصول قوانین قرار دادی است یعنی قواعد و مقرراتی که مقنن برای اداره اجتماع در زمان معین و برای جامعه ی معین وضع می کنه. حال بسته به نوع جامعه قطعا این قوانین با هم تفاوت هایی دارند .

با این پیش پرداخت می توانیم الان به این موجود اعتباری یعنی  آزادی نگاه درست تر و منطقی تری داشته باشیم. همون طور که جامعه به جلو می رود نگاه دموکراتیک در میان نوع بشر شیوع پیدا می کند و این ناشی از شناخت افراد نسبت به خود و جامعه است که در واقع گردانندگان اصلی جامعه همین مردم هستند (هرچند به ظاهر). و این امر نیاز به اظهار وجود و ابراز بیان و عقیده  توسط آنان دارد . در اینجا باید نوع حکومت و روش های برخورد با آن را از هم تمییز کرد.

گروهی از افراد در مقابل وضع موجود می ایستند و می خواهند بالکل همه چیز را عوض کنند( که به نظر من کار بی منطق و کوته نظرانه ایست )

گروهی دیگر به حرکت تدریجی پناه می برند که می توان نام اصلاحات را بر آن نهاد ( البته بسته به وضع موجود موثرترین راه است).

بدون شک منطق سبک سرانه و ندانستن چیزی و در عین حال به دنبال آن دویدن نه تنها نتیجه ای به بار نمی آورد بلکه موجب ایجاد تنش های بی حاصل می شود .

یکی از دوستان به نکته ی جالبی اشاره کردند:* همه افراد در نهاد خودشون نمیتونن همزمان جویای آزادی و عدالت باشن. افراد یا جویای آزادی هستن، یا عدالت. اینکه کدوم در صدر قرار بگیره خیلی مهمه!* نمی دونم چقدر با این عقیده موافقید اما با توضیحی که در ابتدای بحث دادم (البته به نظر من) نمی تونه کامل باشه اینکه بگوییم یا آزادی یا عدالت مفهومی جز بی معنی بودند اجتماع بشری نداره چون همون طوری که گفتم هر دومفهوم نسبی هستند درسته که آزادی رو انسان معمولا برای خود می خواهد و عدالت بیشتر جنبه ی دیگر خواهی داره اما اینکه این دو را در مقابل هم قرار دهیم به نظرم کار درست و منطقی ای نیست .

یکی از اهداف اجتماع توزیع عدالته و آزادی ای که افراد در پی اون هستند و امروز ه بیشتر به آزادی بیان تعبیر می شه حال یا در ظاهر یا در باطن  در جهت احیای این عدالته پس می بینیم که آزادی نه تنها مخالف با عدالت نیست بلکه در مواقعی وسیله ای برای به دست آوردن اونه.

اگه بخواهیم نتیجه گیری ای از این بحث داشته باشیم و مفهوم آزادی رو بفهمیم ( با در نظر گرفتن آن در قالب اجتماع و روابط اجتماعی) می تونیم از آزادی به راه رسیدن تعبیر کنیم نه مقصود( که به گمان بعضی  ها مقصود است  و بدون شک اشتباه واضحی است) راهی که برای رسیدن به هدف های انسان و هدفهای انسانی باید از آن استفاده کرد نه آنکه آن را مایه ی برگشت به جاهلیت قرار داد(در صورت فرض مقصود بودن آن ).

 

 با این وجود برای تحقق آن لازم نیست که همه چیز را ویران کنیم بلکه کافی است اندیشه ها را رشد دهیم ودر قالب فکر تازه و جریانی روبه جلو دست به اصلاحات بزنیم تا موافق با موج و در کنار مردم بتوانیم به این عنصر حیاتی برای تحقق آرمان های بشر دست یابیم  و مسلما تا وقتی که اندیشه ها و باور ها رشد کافی پیدا نکرده و دید صحیحی به این موضوع پیدا نکنند نتیجه ای حاصل نخواهد شد.

به امید ایرانی آزاد و سربلند

 

  

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:42  توسط محمد  | 

سلام دوستان عزیز

شکی نیست که همه ی افراد در نهاد خود جویای آزادی و عدالت هستند و این آرمانی بسیار زیباست  اما  مشکل از جایی شروع می شود که هر کس بر طبق نظر خود از آنها( به خصوص از آزادی)  تعبیری دارد . و به همین خاطر شاید در ابتدای امر همه ی انسان های آزادی خواه در پی آن هستند اما با چهره های مختلف.

شما دوست عزیز آزادی را چگونه تعبیر می کنید.

 و به تعبیر دیگر از نظر شما:

 

آزادی چیست؟

 

آیا رهایی از هر قید و بند است ؟ آیا مبارزه با تبعیض است؟ آیا ؟ و صدها  آیای دیگر. منتظر جوابتون خواهم بود.مانا باشید. به امید ایرانی سربلند.

 

ضمنا فعلا از ثبت نظرات به علت جهت گیری احتمالی آن معذوریم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:57  توسط محمد  | 
دست آقای محمدی درد نکنه، حتما شنیدید که آقای محمدی بعد اینکه به آمریکا فرار کردند در مورد مردم ایران چی گفتند:

مردم ایران شعور سیاسی

ندارند.

یکی هم نیست بگه آقای با شعور تو اینو از کجا فهمیدی؟

 

اینم از محمدی

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:6  توسط محمد  | 

 

اول سلام .

 و بعد باید تشکر کنم که زحمت کشیدید و  مقاله ی من را خواندید و اظهار نظر کردید. اما همان طور که گفتم ...

 

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:30  توسط محمد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM